تبليغاتX
زمزمه های عاشقانه ی من
تنها خدا و عشق پایان نمی گیرند
 منم لیلی تو
تنها به دستان عاشقت بوسه خواهم زد

تنها چشمان مهربانت را میهمان نگاهم خواهم کرد

و تنها به ترنم تپش عاشقانه ی قلبت

گوش جان خواهم سپرد

اما

تنها تا زمانی که تنها عشق من در دلت باشد.

 

 

" منم لیلی تو "

 

 

نگاهم می کنی و می گذری

بی آنکه بدانی در دلم چه می گذرد

نگاهت می کنم آهسته در دلم می گریم

با آنکه خوب می دانم مجنون دیگری هستی

اما چگونه بگویم که

منم لیلی تو

در دل نامت را فریاد می زنم

آنچنان که بند بند تنم می لرزد

چه شب هایی که به امید دیدنت

ای عشق بی همتای من

در عالم رویا رها می شوم

و تو می آیی

وعاشقانه مرا در آغوش می کشی

هزاران بار می گویی دوستم داری

و دستانم را می گیری

بی واهمه از چشمان بخیل روزگار

و پای می نهیم دست در دست هم

در دشت مهربانی خدا

اما افسوس

که با آمدن سحر

تو دستانم را رها می کنی و به سوی او می روی

 

 

تیر ۱۳۸۵ 

|+| نوشته شده توسط سپیده مظهری در سه شنبه 17 دی1387  |
 بدون عشق می میرم
 

 

شمع نیمه جان آفتاب

بر تک درخت کوچه ی تنهایی می تابد

گنجشکی با شیطنت می پرد

شاید از آن بالا دنیا زیباتر است

خنکای نسیم بهار

صورتم را نوازش می کند

و آواز پرستوی مهاجر سکوت کوچه را می شکند

شاید او نیز همچو من غم عشقی در سینه دارد

اما من از او غمگین ترم

و هر روز تنها تر می شوم

تنهای تنها

اما عاشق

عاشق عشقی بی پایان

انگار مرده ام

اما نه!

سیلی باد بر گوشم می گوید

هنوز نفس می کشم

و عشق

این وازه ی تلخ و شیرین

مرا اسیر خود کرده

شاید برای من تلخ است

اما برای تو

به شیرینی حرف های عاشقانه ای است

که در ستایش نگاهش نجوا می کنی

اما اکنون خوب می دانم

که شمع عمر من

بدون هوای عشق تو

در یک غروب سرد پاییزی

در حسرت تو

خاموش و بی فروغ خواهد شد

و از خاک اندامم

گلی به نام عشق خواهد رویید

 

 

خرداد 1385

 

|+| نوشته شده توسط سپیده مظهری در چهارشنبه 11 دی1387  |
 آغوش عشق

 

بخواب آرام در بستر رویای من

بگذار تا چشمان عاشقت چراغ شب تارم باشند

بخواب آرام در آغوش گرم عشق

که من عمریست در حسرت آن بهشت کوچکم

نیاز من تنها

با تو بودن است

در آغوش امن تو گریه کردن است

روزهایم که با خیالت آبی است

پس بیا همچو مهتاب

تن شب گرفته ام را مهتابی کن

 

 

بهمن ۱۳۸۶

|+| نوشته شده توسط سپیده مظهری در سه شنبه 10 دی1387  |
 باورم کن
 

به یاری ام بیا

در این کابوس تردید

و نگاهم کن

این منم

همان دخترک دیروز

که با نگاهی غمزده

به شب چشمانت می نگرم

امشب باز هم

بهانه ی عشق تو را می گیرد

دل دیوانه ی من

و تو را می جوید

آه عشق دیروزم

ببین چشمانم را

این منم

سپیده ی صبح روشن امروز

و باورم کن

تا به فردایی روشنتر برسیم

 

مهر ۱۳۸۷

|+| نوشته شده توسط سپیده مظهری در دوشنبه 9 دی1387  |
 التماس
 

 

 

آنگاه که پیکر عریان شب

از مهتاب بوسه می گرفت

چشمان من اما

خیره به کودکان نوپای آسمان بود

که با پای برهنه

در نگاهم می دویدند

اما قلب من

به شدت تلاطم قلب مهتاب می تپید

و می خواست که از دست شب رهایی یابد

آن نگاه آتشین اما

ذره ذره ی وجودم را سوزاند

و دلم به حالش بارید

تمای لحظات عشق آلودش را می شناسم

اما کاری بر نمی آید

و تنها می توان چشم به فردایی بی پایان دوخت

تیر نگاه زهرآگینش

آنچنان در دلم فرو رفت

که شاید هرگز این زخم دست نشانده ی عشق

التیام نیابد

با چشمانش فریاد می زد

که با دلم بد کردی

و نگاهش التماس می کرد

نه از من

بلکه از روزگار پست

که چرا اسیر عشقی نا سرانجام شده

اما من

تنها نگاهش کردم

و هیچ نگفتم

و ای کاش می شد همه چیز جور دیگری باشد

و او هرگز مرا نمی دید

 

تیر ماه ۱۳۸۶

 

|+| نوشته شده توسط سپیده مظهری در دوشنبه 9 دی1387  |
 معشوق عاشقانه ام

 

آسمانم ابری است

باز خورشید ز نگاهم رخت بربسته

باز دل دیوانه ام می درد زنجیر انتظار را

و صدایم اما

به زبان سکوت برکه ها

فریادت می زند تا بخروشد

دل دریایی واژه ها

آخر تو بگو ای عشق من

چگونه نتوان گفت که بی تو من تنهایم؟!

که بی تو دستانم خالی است

از مهر عاشقانه ات

ثانیه ها!

بگذرید از این من دیوانه

بگذرید تا بگذرد این روزگار تنها یی

تا بیاید باز هم ساعت دیدار عشق

تا ببوسم باز هم

آری ببوسم باز هم

لب های شیرینتر از خواب کودکانه ام

تا ببینم باز هم

 معشوق عاشقانه ام

 

آذر ۱۳۸۷

 

|+| نوشته شده توسط سپیده مظهری در یکشنبه 8 دی1387  |
 خورشید چشمانت کجاست؟

 

 

در پرنیان احساسم

تو همان رنگین کمانی

که بعد از باریدن ابری چشمانم

با لبخندی دلم را آفتابی می کنی

چشمانم دیگر نای باریدن ندارند

بیا که نگاهم سرد است

خورشید چشمانت کجاست؟

فدا شدن در راه عشقت

اکنون دیگر سهل است

دیگر تاب دوریت نیست ای عشق

ای دل فریاد مزن

گوش زمانه از صدای تو پر است

وای سینه ام را می درد

قلب دیوانه ی من

او تو را می خواهد

او تو را می جوید

بیا و آرمش کن

 

دی ۱۳۸۶

 

 

|+| نوشته شده توسط سپیده مظهری در شنبه 7 دی1387  |
 قصه ی عشق
نمی دونم چند نفر مثل من توی این دنیای بی انتها با یک نگاه عاشق شدن اما اینو خیلی خوب می دونم که یکی هست مثل خودم که اونم فقط با یک نگاه عاشق و دلباخته شد و اون کسی نیست جز معشوق عاشق من

تقدیم به تمام عاشقان بی نشان سرزمین بی نشان عشق

 

 

 

می خواستم عاشق نباشم

می خواستم چشمانم را بر روی عشق ببندم

ناگه عشق با زیرکی در دلم جوانه زد

و آنگاه

تو را دیدم

با آن نگاه معصومانه

آن صدای دلربا

تو همان قصه ی یک نگاه و عاشق شدنی

تو همان واژه ی انتظاری

نمی دانم تا به کی باید

در پشت سکوتی از غم

در پس دلهره ای از آتی

منتظر بمانم

لحظه ها بی تو مرده اند

و ثانیه ها باز مانده اند

انگار آسمان سخاوت را فراموش کرده

و نمی خواهد پروانه ی خیالم را

به شمع چشمان تو برساند

اما نه!

پروانه ی خیال من

با دو بال کوچکش

آنقدر پر خواهد زد

تا شاید روزی

در هرم شراره ی چشمانت ناپدید شود

 

اردیبهشت ۱۳۸۴

|+| نوشته شده توسط سپیده مظهری در جمعه 6 دی1387  |
 فردا روشن است

 

اکنون که عنان قلم در دست من است

بی اختیار از تو ای عشق می نویسم

از تو که درد آشنای عاشقانی

از تو برای تو می نویسم

در ظلمت شب های بی مهتاب

تو همان کورسوی امیدی

که جسم نیمه جان آرزوی فردایم را

با نور خود روشنی می بخشی

ای عشق

با من نگو از روزهایی که گذشتند بی تو

چون یقین دارم

با وجودت دیگر

فردا روشن است

 

آبان ۱۳۸۶

|+| نوشته شده توسط سپیده مظهری در پنجشنبه 21 آذر1387  |
 
 
بالا